بی تردید نمایشنامه نویسی روسیه یا بهتر بگوئیم اتحاد جماهیر شوروی در نیمه نخست قرن بیستم، نقش عمده ای در توسعه ادبیات نمایشی و ظهور شیوه های جدید اجرایی تئاتر از قبیل کانستراکتیویسم داشته است. نمایشنامه هایی که بسیاری از آن ها به فارسی ترجمه نشده اند. هدف ما در این نوشتار، مروری اجمالی بر مضامین به کار رفته در تئاتر آوانگارد روسی است. به جز مواردی که نام نگارنده ذکر شده است، شرح نمایش ها همگی از سایمون کارلینسکی است.
ساس (کمدی)، 1928، اولین اجرا در 13 فوریه 1929
نویسنده: ولادیمیر مایاکوفسکی
با آمدن سیاست اقتصادی جدید (NEP)، ایوان پریسپکین (“گرد افشان”) که یک کارگر کارخانه و از اعضاء حزب است، به این نتیجه می رسد که به قدر کافی برای انقلاب جان فشانی کرده است و اکنون لایق پاداش است. او پیِر اِسکریپکین (“ویالون”) تغییر می دهد، با دوست دختر کومونیستش زویا به هم می زند (که تلاش می کند خودکشی کند)، و با دختر یک مختصص زیبایی ثروتمند ازدواج می کند. متخصص در ازای حیثیت و ایمنی کارت عضویت ایوان در حزب، جهیزیه ای بزرگ و کامل پیش می گذارد. در زمان ازدواج، آتشی رخ می دهد و محتوای کپسول آتش نشان تصادفا با ایوان برخورد می کند و او را به یک بلوک سخت یخی تبدیل می کند. ایوان در سال 1979 توسط دانشمندان از حالت یخی در آورده می شود و به دنیایی کمونیستی، منطقی و عاری از کثیفی می آید. زویا که اکنون زیست شناسی پیش کسوت است، او را فردی “پست فطرت” معرفی می کند که سر و وضع بورژوایش نیز تهدیدی برای خلوص دنیای جدید محسوب می شود. ایوان به کمک یک موجود افسانه و اکنون منقرض شده ای به نام ساس، که هنگام یخ زدنش همراهش بود نجات پیدا می کند. او نهایاتا اجازه پیدا می کند که در یک باغ وحش و در حالی که این ساس ارزشمند از خون او تغذیه می کند، به زندگی ادامه دهد.
باله Bolt، اولین اجرا در 8 آوریل 1931
ترانه سرا: ویکتور اِسمیرنُف
یک کارخانه شوروی که با تمام قوای خود مشغول کار است، پویایی سرعت زندگی جدید را نمادسازی می کند. تعدادی از کارکنان، از جمله یک بروکراتِ اوباش به نام لِنکا گولبا به همراه دوستان مشروب خوارش، در کار کارخانه اختلال ایجاد می کنند. گولبا که از کارخانه اخراج می شود، پسرکی به نام گوشا را به قصد انتقام، تحریک به خرابی یک ماشین تراش به وسیله یک پیچ (bolt) می کند. مکالمه آن ها شنیده می شود و گوشا پس از بازگشت به مغازه دستگیر می شود. در انتها، گوشا حقیقت را بازگو می کند وگولبا دستگیر می شود. (نانسی وی. ان. بائر)
مرگ تارلکین (کمدی ساتیری)، 1869، اولین اجرا در 1900
نویسنده: الکساندر سُخُفو- کوبیلین
این سومین نمایشنامه از سه گانه ساتیری بزرگ نویسنده است که درباره فساد موجود در دستگاه قضایی روسیه پیش از اصلاحات شکل گرفته در دهه 1860 می باشد. تارلکین که یک متصدی دون پایه در دادگاه است، طرحی کلاهبردارانه میریزد که ارشدان او، کارآگاه واراوین و رئیس پلیس راسپلیوئف طی آن موفق می شوند ثروت یک خانواده متموّل را (که در نمایش های پیشین نشان داده شده بود)، بالا بکشند. پس از آن که شریکان تارلکین او را ندید می گیرند و از آن چه چپاول کردند چیزی نصیبش نمی کنند، تارلکین با جعل کردن مرگ خود و استفاده از هویت همسایه مرحومش که کوپیلُف نام داشت، نقشه ای می کشد و پنهانی به باج گرفتن از شریکانش با استفاده از مدارکی که دزدیده است می پردازد. واراوین نقشه تارلکین را می فهمد. او شاهدان متعددی را با اصرار بر این که تارلکین (که اکنون هویت دو مرد مرده را دارد)، از گور بازگشته است می ترساند و بدین ترتیب گرگینه ای است که برای جامعه خطرناک است. تارلکین زیر شکنجه به کارهایش اعتراف می کند، و مدارک دزدیده شده را برای نجات خود تحویل می دهد. او قسم می خورد روزهایش را وقف ودکای قاچاق کند و هیچوقت دوباره در مسائل قضایی دخالت نکند.
دیبک (The Dybbuk) (ملودرام)، اولین نمایش در 1922
نویسنده: اِس. آن-سکی [سولومون راپوپورت]
کنعان، که یک محصّل فقیر اما با استعداد تلمودی است، هنگامی که مهمان خانه یک تاجر ثروتمند است، عاشق دختر او به نام لیا می شود. هرچند که عشق بین آن دو مشترک بود، پدر لیا با ازدواج آن ها مخالفت می کند. کنعان که همچنان دیوانه عشق لیا است، شروع به یادگیری عرفان عبری میکند. هنگامی که پدر لیا اعلام می کند همسری مناسب برای او یافته است، کنعان از شدت اندوه می میرد. در پرده دوم روح کنعان به عنوان یک دیبک، که روحی سرگردان در فرهنگ عامه اروپای شرقی است، وارد بدن لیا میشود. لیا در شب عروسی، داماد را نمی پذیرد. او را به نزد یک مرد روحانی یا zaddik میبرند تا جن گیری شود. روحانی با موفقیت دیبک را خارج میکند، اما روح دختر همراه او ناپدید میشود و بدنش می میرد. بدین ترتیب عشاق داستان به وصال هم می رسند. (نانسی وی. ان. بائر)
کامیرا کیفارِد (Thamyris Kitharodos) (تراژدی کلاسیسیستی)، 1906، چاپ شده در 1913، اولین اجرا در 1916
نویسنده: اینوکنتی آننسکی
مادر فامیرا، که نیمفی به نام آرگیوپه است، از معشوقان زئوس بود. با این حال آرگیوپه پادشاه میرای ناحیه تراس، شاه فلامون را ترجیح می دهد. مدتی کوتاه پس از به دنیا آمدن پسرشان فامیرا، زئوس آرگیوپه را مجازات به 20 سال دیوانگی می کند و فامیرا توسط یک زارع بزرگ می شود. از همان شروع نمایش، فامیرا به عنوان ستایش شده ترین نوازنده سیتارا (Cythara) در یونان شناخته می شود. (سیتارا قابل قیاس با ساز مدرن هندی به نام سیتار است، نه ساز یونانی زیتر) آرگیوپه از مجازاتش رها می شود و از پسرش می خواهد که نزد او بازگردد، اما فامیرا به او نیازی ندارد. آرگیوپه برای ترغیب فامیرا، به او قول می دهد اگر موزِ موسیقی، اوترپه را برای مسابقه ای به چالش بکشاند، اسرار هنر موسیقی را خواهد فهمید. آرگیوپه می داند که این نوع غرور (Hubris) همواره مغضوب خدایان بوده است. فامیرا که در تمنای شکست اوتروپه و معشوق او شدن بود، مغلوب می شود و محکوم به از دست دادن توانایی موسیقایی اش می شود. او از غم و ناامیدی خودش را کور می کند. خدایان آرگیوپه را نیز برای مجازات به یک پرنده بینا تبدیل می کنند تا به عنوان راهنمای پسرش بر روی شانه هایش بنشیند. آرگیوپه خرسند است، چرا که اکنون پسرش را نزد خود دارد.
جنگل (کمدی)، 1870، اولین اجرا در 1871
نویسنده: الکساندر استروسکی
دو بازیگر آس و پاس که یکی تراژدینی به نام نِشچاسلیفتسِف (“بدشانس”) و دیگری کمدینی به نام شچاسلیفتسف (“خوش شانس”) است، با پای پیاده به مِلک عمه راسیا که اکنون چیزی از ثروتش باقی نمانده سفر می کنند. راسیا با فروش جنگل خانوادگی، به علاقه اش در همراهی مردان جوان ادامه می دهد. او که در اواسط دهه 50 زندگی اش است، به مرور از مردانی جوان تر خوشش می آید؛ طوری که محبوب کنونی اش یک دبیرستانیِ اخراجی است. راسیا برای حفظ ظاهر، تلاش می کند تا پسر را به ازدواج دختر عمه نشچاسلیفتسف که آکسیوشا نام دارد در آورد. نشچاسلیفتسف در ابتدا به خوش رویی عمه راسیا مواجه می شود، چرا که تصور میکند او مردی نظامی و عازم برای خدمت است. اما آن ها از رازهای یکدیگر با خبر می شوند: راسیا متوجه می شود نشچاسلیفتسف یک بازیگر ساده است و نشچاسلیفتسف نیز می فهمد عمه اش رابطه ای عاشقانه با نوجوان دارد. راسیا با دادن 1000 روبل رشوه از برادرزاده ننگین اش می خواهد که آن جا را ترک کند (که این کمتر از سهم نشچاسلیفتسف در فروش مِلک است). آکسیوشا نیز عاشق پسر یک تاجر است اما تا زمانی که 1000 روبل برای جهیزیه اش نیاورد، توسط تاجر پذیرفته نخواهد شد. همه از راسیای ثروتمند تقضای کمک برای مبلغ جهیزیه می کنند. راسیا از انجام این کار ناتوان است، زیرا پسر نوجوان تنها زمانی با او ازدواج خواهد کرد که تمام ثروتش را به او بدهد. همچنان که آماده سازی هایی برای برای دو ازدواج صورت میگیرد (که یکی موعود و دیگری نامبارک است)، دو بازیگر درست مانند زمانی که بدون پول وارد ملک شده بودند، آنجا را ترک می کنند.
درمان خوب برای اسب ها (جنگ تئاتری)، 1921، اولین اجرا در ژانویه 1922
نویسنده: ولادیمیر ماس، بر اساس شعری از ولادیمیر مایاکوفسکی
در شعر مایاکوفسکی، در قلب مسکو، گروهی با اعضائی گوناگون اسبی را مسخره می کنند که از شدت کار بر زمین افتاده است. اما شاعری از اسب با واژگانی دلگرم کننده یاد می کند و می گوید تمام شاعران و هنرمندان اسب هایی هستند که بیش از حد توان کار کرده اند. سپس اسب جسور میشود، بلند می شود و به سوی اصطبلش می رود. در نمایش، افراد مذکور در ابتدا به اسب واکنش نشان می دهند و سپس، به چالش خلق یک رستوران که “مجلل، چندش آور، ارزان و سودآور” است. یک مدیر اماکن تفریحی آمریکایی از راه می رسد و به صاحب رستوران اصرار میکند که مکانش را به یک کافه به همراه سرگرمی تغییر دهد. در پرده آخر، کاباره با رقص و اجراهایی ساتیری زنده می شود. (نانسی وی. ان. بائر)
ژنرال بازرس (کمدی)، 1836، اولین اجرا در 19 آورلی 1836
نویسنده: نیکلای گوگول
پیشکسوتان و سران شهرستانی که تحت نظارت فرماندار است، خبردار می شوند که یک ژنرال بازرس از سن پترزبورگ برای بررسی موسسات متعدد آن ها در راه است. بر حسب اشتباه، آن ها خلستاکُف از خود راضی، که گذری به شهر آن ها زده بود را به جای بازرس می گیرند و تلاش می کنند تا با چاپلوسی و دادن رشوه، روابط غیرقانونی و نادرست در نظام شهر را مخفی کنند. خلستاکف از این مقدار توجه بسیار خرسند می شود و با رضایت از گشاده دستی مردم استقبال می کند. با رسیدن ناگهانی ژنرال بازرس واقعی به شهر، وحشت پیش کسوتان را فرا میگیرد و منجر به صحنه “بی صدا”ی معروفی میشود، که در آن بازیگران را حیرت فرا گرفته است. این بهت زدگی و سکوت برای دقایقی پیش از پایین آمدن پرده باقی می ماند. (جان ای. بولت)
قفل ساز و خان سالار (نمایش درام)، 1921، اولین اجرا در 1921
نویسنده: آناتولی لوناچارسکی
این نمایش بر اساس وقایع سیاسی تازه رخ داده در آلمان و تمثیلی از دو دنیای متضاد است – دنیای زننده و شبه دموکراتیکِ بورژوازی، و دنیای کم مزایا و محروم کارگران. خان سالار که فُن تورائو نام دارد دشمن طبقات است و قفل ساز که نامش استارک است، پروتاگونیست داستان است؛ فرِی نیز سوسیالیستِ مصالحه گر است. هرچند که نمایش پایان چندپهلویی ندارد، با محکومیت خان سالار و جانبداری از قفل ساز تمام می شود. (جان ای. بولت)
دیوث بزرگوار (کمدی)، 1920، اولین اجرا در 1920
نویسنده: فرناند کرومِلینک
برونو که کاتب دهکده است، با حرارت بسیار عاشق همسر متعهد و جوان خود، که استلا نام دارد است. برونو به قدری از داشتن چنین زن جذابی شیدا شده است که همه جا از فریبندگی او سخن می گوید و می بالد، حتی دوست خود پطروس را نیز مجبور می کند که سینه های برهنه او را تحسین کند. برونو که پیرو منطق دیوانه وار خود است، با بالا گرفتن حسادتش احساس می کند تا زمانی که به تمام شک هایش یک پایان قطعی ندهد، نمی تواند آرام بگیرد. او استلا را مجبور میکند که اول با پطروس، و سپس با تمام مردان دهکده همخوابگی کند، چرا که به دنبال شبح یک معشوق ناشناخته و وجود نداشته است. استلا نیز تنها در انتهای نمایش شوهرش را رها می کند و به همراه یک گاوچران می گریزد. (آلما اچ. لاو)
میستری بوف (پارودی یک نمایش معمایی قرون وسطایی)، 1918، دومین نسخه متعلق به 1921، اولین اجرا در اول می 1921
نویسنده: ولادیمیر مایاکفسکی
یک سیل همانند طوفان نوح، همه جای زمین به جز قطب شمال را در خود غرق کرده است، که البته زمانی تا زیر آب رفتن آن جا نیز نمانده است. کسانی که با ساختن یک کشتی و فرار به آخرین نقطه خشک در تلاشند تا زنده بمانند عبارتند از “هفت جفت منزّه” (اعضاء طبقات حاکم که بر اساس ملیّتشان تمیز داده می شوند، از جمله یک حبشی، یک راجای هندی، یک کشیش ارتودوکس، و یک آمریکایی)، و “هفت جفت نامنزّه” (اعضاء پرولتاریایی که هیچکدام ملیّتی ندارند، از جمله یک قفل ساز، یک نانوا و یک رختشوی). اوضاع در کشتی امن است. مسافران حالات مختلفی از دولت را امتحان می کنند: اول یک نظام پادشاهی که حبشی در آن تمام تمام غذاها را در اختیار می گیرد؛ سپس یک جمهوری بورژوایی که تنها منزه ها اجازه خوردن غذا دارند. مردی به دیدار نامنزّه ها می آید که می تواند روی آب راه رود (پارودی ای از مسیح که نقش او را مایاکفسکی بازی کرده بود). این با معکوس کردن موعظه های مسیح، به نامنزّه ها می گوید که منزّه ها را از کشتی بیرون بیاندازند و سپس به بهشت و جهنم شورش کنند. نامنزّه ها از شیطانی که در جهنم است ترسی ندارند؛ چرا که در مقایسه با زندگی آن ها پیش از انقلاب جهنم مثل یک مسافرت بنظر می رسد. در بهشت نیز فرشتگانی را مرعوب خود می سازند که افرادی چون تولستوی و ژان ژاک روسو نیز در میان آن ها هستند. سپس رعد و برق های خدا را مصادره و به عنوان نیروی الکتریکی استفاده می کنند. اکنون آب روی زمان پسرفت کرده است، ولی تحت حکومت ملکه ی ویرانگر است. با این حال، نامنزّه ها با ماشین ها و ابزاری انسان گونه متحد می شوند و موفق به شکست ویرانگر، و خلق بهشتی کمونیستی روی زمین می شوند.
یک ششم دنیا (جنگ تئاتری)، اولین اجرا در 22 فوریه 1931
نویسندگان: الکساندر یارکُف و نیکلای راویچ
میلیونری آمریکایی برای ترغیب برادرش به مهاجرت، به روسیه شوروی می آید. برادر نمی پذیرد و نطقی طولانی ایراد می کند که در آن امپریالیسم آمرکایی را تقبیح می کند. مضمون سیاسی به وسیله آواز، رقص های باله و دلکلماسیون عرضه می شود؛ تعداد بازیگران در این اجرا به 200 نفر می رسید. (جان ای. بولت)
تک تراژدی خوش بینانه (تراژدی قهرمانانه)، 1932، اولین اجرا در 18 دسامبر 1933
نویسنده: وسوالد ویشنِفسکی
در جنگ داخلی پس از انقلاب، یک کمیسر زن که وجوه زنانه و البته ساده ای دارد به مرکز فرماندهی بولشویک ها فرستاده می شود تا نظم را در وضعیت بی ثباتی که در یکی از کشتی های نیروی دریای سرخ رخ داده است برقرار کند. او قدرت و تمامیت خود را با خونسردانه تیر زدن به دو نفر از ملوانان که قصد تعرض به او را داشتند، نشان می دهد. ملوانان به سه دسته متفرق شدند؛ آنارشیست ها، افسران تزاری سابق و گروهی کوچک از کمونیست ها. کمیسر افسران تزاری را با اتکا به میهن پرستی، و گروه آنارشیست ها را با به جان هم انداختن سران شکست می دهد و پیروزی دسته بولشویک ها در کشتی را محقق می کند. او خود به طور اتفاقی در انتهای نمایش کشته می شود، که نتیجه خوش بینانه ای برای یک تراژدی محسوب می شود. دو مرد آوازی را به سبک تراژدی های کلاسیک یونانی در این صحنه می خوانند.
شقایق سرخ (باله)، اولین اجرا در 14 ژوئن 1927
ترانه سرایان: میخائیل کوریلکو و واسیلی تیخومیرُف
رقصنده ای چینی به نام تائو-هوئا با کاپیتانی از شوروی آشنا می شود که کشتی اش غلاتی را به عنوان پیشکش از اتحادیه مبادلات شوروی آورده است. مدیر برنامه ریزی تائو-هوئا علیه کاپیتان شوروی با روئسای اروپایی خود نقشه می کشد و تلاش می کند تا تائو-هوئا را به دادن چای زهرآلود با کاپیتان مجبور کند. تائو-هوئا نمی پذیرد. مدیر به کاپیتان هنگامی که در حال فرار از مردم شورشی بود تیراندازی می کند. در حالی که تائو-هوئا خود را سپر کاپیتان کرده بود، با داشتن شقایقی در دست که سمبلی از عشق کاپیتان بود، می میرد. (برگرفته از دایره المعارف رقص، تالیف آناتول چُجوی و پ. دابلیو منچستر [نیویورک: سایمون و شوستر، 1967]، 757.)
اِستِنکا رازین (نمایش درام)، اولین اجرا در 6 فوریه 1924
نویسنده: واسیلی کامنسکی
استنکا رازین، یاغی و راهزن رودخانه تاریخی قرن 17امی، دسته ای از سربازان روسیه مرکزی را تار و مار می کند. با جذب فزاینده حمایت مردمی، او موفق می شود ناورگانی مهیا کند و دریای کاسپین را تا سرزمین پارس بپیماید. او در آن جا شاهزاده ای را اسیر می کند که عاشقش می شود. هنگامی که حضور شاهزاده موجب نفاق میاد مردان رازین می شود، او دختر را به عنوان هدیه ای به رودخانه ولگا، به آب می اندازد. سپس سفر خود را تا آستراخان ادامه می دهد و به راهزنی، کشتن نجیب زادگان، چپاول کلیساها و ذخایر می پردازد. در نهایت او توسط سرکرده دُن کوساکس دستگیر می شود و پس از فرستاده شدن به مسکو اعدام می شود. (نانسی وی. ان. بائر)
طوفان (یا طوفان تندری) (درام)، 1870، اولین اجرا در یکم نوامبر 1871
نویسنده : الکساندر اُستروفسکی
همسر یک تاجر که کاترینا نام دارد در ازدواجی بی عشق و در شهری کوچک گرفتار شده است. او توسط مادر شوهر جبّار و خشنش، کابانیخا (“خانم بوآر وحشی”) مورد آزار قرار می گیرد. کاترینا در غیبت همسرش، رابطه عاشقانه پنهانی و کوتاهی با برادرزاده همسایه اش که بوریس نام دارد برقرار می کند؛ مردی که از سایر افرادی که در اطرف او هستند بافضیلت تر است. پس از بازگشت شوهر، رعد و برقی چنان کاترینا را به وحشت می اندازد که موجب اعترافش به کابانیخا درباره خیانتش می شود. بازخورد ظالمانه ای که نصیب کاترینا میشود چنان آشفته اش می کند که که خود را در رودخانه غرق می کند. شوهر ضعیف النفس نیز مادرش را به قتل همسرش متهم می کند.
پیروزی خورشید (اپرا)، اولین اجرا در 5ام دسامبر 1913
ترانه سرا: آلکسی کروچِنیخ، به همراه پرولوگی از ولیمیر خلبنیکُف
ترانه های این “اپرای کوبوفوتوریستی”، به زبانی نو-واژه ای و “انتقالی” نوشته شده که شامل لغات ابداعی بسیار است، که بر اساس ریشه های واژگان روسی موجود خلق شده اند. این متن ملهم از فوتوریسم ایتالیایی، سرعت، تکنولوژی و نیروی مردانه را ستایش می کند. این اثر به شدت ضد زن است و تمام ارجاعاتی که وجود دارد به شکلی یکنواخت خصومت آمیز است. “قوی مردان آینده” به وسیله انرژی به جلو سوق داده می شوند و چون نیاز به تقویت نیرویشان دارند، خورشید را تصاحب می کنند و تحت انقیاد خود در می آورند. این عمل باعث میشود هواپیمایی از آسمان به زمین سقوط کند. خلبان زنده می ماند و تنها خسارات و تلفات این اتفاق، خرابی یک پل و مرگ یک زن بود که در اثر اصابت هواپیما کشته شده بود. اپرا با آهنگی شاد و جمله ای از شکسپیر به پایان می رسد که در شروع ذکر شده بود و اکنون بیانی دیگر داشت: ” چیزی که شروع خوبی دارد تماما خوب است و پایانی ندارد.”
ما (جنگ تئاتری)، 1920-1921، اجرا نرفته است
نویسنده: آلکسی گان، بر اساس اثر اوژنی زامیاتین
(یادداشت: رمان ضد-اتوپیایی زامیاتین که الهامبخش دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی و 1984 جرج اورول بود، توسط دولت شوروی توقیف شده بود. این کتاب در دهه 20 میلادی، به انگلیسی و سایر زبان ها ترجمه شد و در طی گلاسنوست (فضای باز)، در روسیه شوروی به چاپ رسید.)
در قرن 29ام، مردم در جامعه ای اتوپیایی زندگی می کنند که حکومتی واحد است و تحت دیکتاتوری “نیکوکار” اداره می شود. تمام جوانب زندگی افراد توسط پلیس های همه جا حاضر به نام “محافظ” نظارت می شود که کار، آسایش و زندگی جنسی مردم را کنترل می کنند. داشتن سکس موردی ندارد ولی برای انجام، نیازمند کوپون هایی از دولت هستند. نام ها جایگزین شماره هایی چهار رقمی شده اند. از حروف مصوت که در ابتدای 3 رقم وجود دارد برای نامگذاری زنان، و از حروف صامت نیز برای مردان استفاده می شود. ریاضی دانی به نام D-503 که شهروندی موجه است، عاشق زنی شورشی به نام I-330 میشود. زن D-503 را فراسوی مرزهای حکومت واحد می برد، جایی که مردم به جای زندگی در ساختمان هایی شفاف، آزادند و به جای پوشیدن لباس هایی یکسان و حکومتی، برهنه هستند. I-330 و دوستان آگاه او توسط محافاظان دستگیر می شوند و به ماشین نیکوکار فرستاده می شوند که گیوتینی پیشرفته است. D-530 نیز داوطلبانه زیر تیغ جراحی می رود که باعث بازیابی اعتقاد او به نیکوکاری و برگشتن به آداب دنباله روی سابقش می شود.
![]()


